تبليغاتX
چه میگویم؟

 

 وقتی شش ساله بودم و تازه مدرسه را آغاز کرده بودم، معلم تصاویری به ما داد تا رنگ آمیزی کنیم. تصاویری ابتدائی که با خطوط ضخیم سیاه کشیده شده بودند. به ما گفته بودند که آنها را مطابق الگوهای از پیش تعیین شده رنگ آمیزی کنیم. آسمان میبایست آبی باشد، یک تکه ابر بسیار ضخیم و بزرگ بود که میبایست سفید باقی بماند، چمن ها به رنگ سبز و جاده ای که از میان سبزه ها رد میشد میبایست قهوی ای باشد.
 
 هنوز بیاد دارم که کنار پنجره نشسته بودم و به چمن ها و درختان بیرون نگاه میکردم، و رنگهای آن منظره را با رنگهایی که معلمان به ما گفته بود، مقایسه میکردم. نه تنها درختی که در تصویر وجود داشت، شبیه درخت واقعی نبود، بلکه ابرهای آسمان نیز مانند تصویر نبوده و رنگهایی که به ما گفته بودند با رنگهای طبیعت مطابقت نمیکرد. رنگ قهوه ای ممکن بود برای رنگ آمیزی قسمتی از جاده مناسب باشد، ولی نه برای همه جاده.

 قسمتی از راه که سایه های درختان به روی آن افتاده بود، کاملآ رنگش متفاوت بود. به جعبه مداد رنگی ام نگاهی انداختم و سعی کردم رنگی مطابق با قسمت تیره جاده پیدا کنم، ولی رنگی وجود نداشت. به چمن ها نگاه کردم، اوایل پاییز بود و رنگها با وجود اینکه سبز بودند مانند مداد رنگی های سبز نبودند. چمن های آن منظره واقعآ سبز نبودند. رنگ قهوه ای هم داخل داشتند و در سایه های زیر درختان هم کمی رنگ آبی دیده میشد. حسابی گیج شده بودم و با مداد رنگی ام بازی میکردم. همکلاسی بغل دستی ام، از دیدن این که معلم یکی از بچه ها را بخاطر کار نکردن سرزنش کرد، فورآ رنگهای لازم را درون جعبه مداد رنگی ام نشانم داد تا معلم مرا هم تنبیه نکند.

 بنابراین از رنگ سبز معمول برای رنگ کردن چمن استفاده کردم، اگر چه اصلآ شبیه آنچه من در بیرون میدیدم نبود. وقتی نوبت به رنگ آمیزی آسمان رسید، دوستم دوباره رنگ آبی را نشانم داد، اگر چه آن هم رنگ مناسبی نبود.

 برای روح هم درست همین اتفاق می افتد. انواع و اقسام اندیشه ها را به ما تحمیل میکنند و ما هم آنها را میپذیریم. مانند اینکه موجوداتی، انسانی هستیم که دارای روح میباشیم ولی در واقع برعکس است، ما روح هستیم، که دارای کالبد انسانی شده ایم. تفاوت زیادی در این امر وجود دارد.

امثال الحکم

 

 

 

+ نوشته شده توسط باران2 در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 22:14 |
 

کل، هر لحظه داره در تکه آینه سنگین تو میتابه

میتونی ببینی چی از اون باقی میمونه

+ نوشته شده توسط باران2 در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 13:4 |
 

 منشا تصویرها در سینما کجاست؟ پرده سینماست؟

 

+ نوشته شده توسط باران2 در شنبه پانزدهم مرداد 1390 و ساعت 15:5 |
 

برای خودت بفهم نه برای اینکه به دیگران بگی، اون موقع میفهمی.

+ نوشته شده توسط باران2 در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 14:29 |
 در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز میکرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع این ماه بود، ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغهای خیابان و سایر چراغها بودند و همیشه به دور آنها میگشتند، قهرمان ما و دوستانش هرگز ماه را ندیده بودند. با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری بجز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان استراحت خود بیرون میامدند و به دنبال نور مناسب میگشتند، پروانه ما به سمت آسمانها بال میگشود ولی ماه با اینکه همیشه نزدیک بنظر میرسد همیشه در ورای ظرفیت پرواز باقی میماند. ولی او هرگز اجازه نمیداد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاشهای او، هر چند ناموفق، چیزی را برایش به ارمغان آورد.

 برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش میکردند. ولی همگی آنان با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزئی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

 پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

 سلوک یعنی اینکه تو به ماه علاقه مند شده ای. سلوک یعنی اینکه تو به ناممکن علاقه مند شده ای. وارد سفر به سواحل ناشناخته شده ای و این کاری خطرناک است ولی از میان این خطرهاست که فرد دوباره متولد میگردد. از میان این اشتیاق ناممکن، شهوت برای ناممکن، چیزی در تو تکمیل میشود.

 سایر پروانه ها باید هم از تو خشمگین شوند. آنها تو را مسخره خواهند کرد، زیرا تو به آنها توهین کرده ای. آنها در اطراف نور شمع و چراغهای خیابانی زندگی میکنند و میپنداند که این تنها هدفی است که در زندگی ارزش دارد_چرخیدن در اطراف نور شمع و سپس مردن.

 کسانی که برای پول و قدرت و اعتبار زندگی میکنند فقط به دور نورهای خیابان چرخ میزنند. طبیعتآ وقتی تو سرت را بالا بیاوری و ماه را هدف قرار دهی، آنان از تو خشمگین میشوند. آنان تو را مسخره میکنند و تو را دیوانه میخوانند. آنان میگویند "هیچکس تاکنون به ماه نرسیده. احمق نباش. طبیعی باش. بیا ببین این شمع چه زیباست . چراغ خیابان چه باشکوه است!"

 سلوک یعنی عشق به ماه. همین عشق تو را متحول میسازد. مسئله این نیست که تو به ماه برسی یا نه!: خود عشق در تو دگردیسی بوجود میاورد. خود عشق کمیاگری میکند. تو دیگر بخشی از دنیای میانحال نخواهی بود. تو در دنیای دیگر زندگی میکنی. در تو شعر زاده میشود، شروع میکنی به شنیدن موسیقی ناشناخته ها، رقص در تو پدید میاید و خداوند یعنی همه اینها.

 

+ نوشته شده توسط باران2 در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 22:57 |
 پیران و قدیسین شما هزاران سال است که سکس را منع کرده اند، ولی بنظر میرسد که در انسانها کمترین تاثیر را نداشته است. هزاران سال است که به ما موعظه کرده اند افکار جنسی را از خود برانیم و حتی نباید خوابهای جنسی هم ببینیم!

 ولی این رویاها انسان را ترک نکرده اند_نمیتوانند اینگونه انسان را ترک کنند.

 من در شگفت بوده ام_با زنان خودفروش برخورد داشته ام، آنان در مورد سکس چیزی نمیپرسند. آنان در مورد روح و خدا جویا هستند. همچنین با بسیاری از مرتاضین و مردان مقدس برخورد داشته ام، و هر وقت با هم تنها بودیم آنها در مورد سکس بسیار سوال میکنند! من از درک این نکته حیرت کرده ام که مرتاضین و مردان به اصطلاح مقدس شما که همیشه در مخالفت با سکس موعظه میکنند به نظر میرسد در ذهنهایشان وسواس آن را دارند و با آن مشکل دارند. آنان در جمع از روح و خدا میگویند و در درون، آنها همچون همه دچار مشکل هستند. باید هم چنین باشد. زیرا ما هرگز سعی نکرده ایم که این مشکل را درک کنیم. ما هیچگاه نکوشیده ایم تا پایه های این انرژی را بشناسیم و هرگز عمیقآ نپرسیده ایم که این جاذبه عظیم چرا وجود دارد.

 چه کسی به شما جنسیت را آموزش میدهد؟
 تمام دنیا همه کار میکنند تا این آموزش صورت نگیرد. والدین سعی میکنند کودکشان را از دانستن در مورد آن منع کنند و آموزگاران همین تلاش را دارند. متون مذهبی نیز چنین میکنند. هیچ مدرسه و دانشگاهی برای آموزش سکس وجود ندارد، ولی روزی ناگهان شخص درمیابد که تمام وجودش سرشار از این انرژی است. این چگونه رخ میدهد؟بدون هیچگونه آموزش این چگونه اتفاق می افتد؟

 این کشش عظیم سکس چیست؟ این جاذبه طبیعی برای چیست؟

 اسراری در پس آن نهفته است که میتواند درک شود. شاید آنگاه قادر باشیم به فراسوی جنسیت برویم.

 نخستین نکته این است که جاذبه سکس در وجود انسانها در واقع کششی برای سکس نیست. آن خواسته جنسی که در هسته درونی انسانهاست، در واقع یک خواسته جنسی نیست برای همین است که پس از هر آمیزش جنسی، آنان احساس ناشادی و افسردگی میکنند. آنان میپندارند که چگونه از آن خلاص شوند، زیرا چیزی در آن پیدا نمیکنند. شاید آن جاذبه برای چیز دیگری باشد.

 آن جاذبه اهمیت زیادی در خود دارد.

 جاذبه این است.... به جز در تجربه جنسی، انسانها قادر نیستند در زندگی معمولیشان به اعماق وجودشان دست پیدا کنند. در امور روزانه آنها تجارب متنوعی دارند_خرید، اداره، تجارت، بدست آوردن پول و شهرت_ ولی این تنها تجربه آمیزش جنسی است که آنان را به ژرفترین قسمت وجودشان نزدیک میکند.

 در ان اعماق دو چیز برایشان رخ میدهد.
 نخست: در لحظه انزال، نفس ناپدید میشود. بی نفسی سر بر میاورد. برای یک لحظه نفسی وجود ندارد. برای یک آن اثری از "من" وجود ندارد.
 آیا میدانستید که در تجربه معنوی سالک نیز "من" کاملآ از میان برمیخیزد و نفس در آن تهیا محو میگردد؟ در لحظه انزال نفس بطور موقت محو میگردد و شخص از یاد میبرد که هست یا نیست، احساس "من بودن" برای لحظه ای از بین میرود.

 دومین چیزی که رخ میدهد این است که برای مدتی زمان نیز وجود ندارد. بی زمانی برمیخیزد.
 
 مسیح در مورد اشراق چنین گفته است:"دیگر زمانی وجود نخواهد داشت" در تجربه اشراق ابدآ زمان وجود ندارد. این ورای زمان است.گذشته نیست، آینده نیست، فقط حال وجود دارد. در لحظه انزال نیز این اتفاق روی میدهد. گذشته و آینده ای نمیماند. زمان نیز برای یک آن محو میشود.

 این دو عنصر دلیل وجود این کشش دیوانه وار بسوی سکس است. آن ولع برای بدن زن یا مرد نیست.

 آن ولع و شوق برای چیز دیگری است_برای چشیدن بی نفسی و بی زمانی است.

 ولی چرا این ولع برای بی نفسی و بی زمانی وجود دارد؟ زیرا به محضی که نفس ناپدید شود، لمحه ای از روح تجربه میشود. به محضی که زمان ناپدید شود لمحه ای از خداوند وجود دارد. آن لمحه فقط برای یک لحظه است، ولی انسان حاضر است برای آن هر مقدار انرژی از دست بدهد.

 پس از عمل، انسان از اینکه انرژی اش را از دست داده پشیمان میشود. زیرا هر چه انرژی بیشتر از دست بدهد مرگ جسمانیش نزدیکتر خواهد شد. در برخی از انواع حیوانات نرها پس از عمل جنسی میمیرند.

 انسان پس از هر عمل جنسی از کمبود انرژی خود پشیمان میشود، ولی پس از مدت کوتاهی باز هم همان ولع را احساس میکند!
 در پس این ولع به یقین چیز دیگری نهفته است که باید درک شود.

 در پس این ولع برای سکس یک تجربه معنوی وجود دارد. اگر بتوانیم از آن تجربه آگاه شویم، میتوانیم به فراسوی سکس برویم.اگر نه در سکس خواهیم زیست و در سکس از دنیا خواهیم رفت و بارها این روند را تکرار خواهیم کرد.

 اگر بتوانیم آن تجربه را درک کنیم... آذرخشی در میان تاریکی شب میدرخشد. اگر بتوانیم این آذرخش را ببینیم و آن را بفهمیم، میتوانیم حتی تاریکی شب را نابود کنیم. ولی اگر از پیش چنین گمان کنیم که آن آذرخش توسط تاریکی شب ایجاد شده، آنوقت فقط میکوشیم تا شب را تیره تر کنیم تا آن آذرخش بتواند با نوری بیشتر بدرخشد.

+ نوشته شده توسط باران2 در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 20:26 |
 پرسش: آیا متون مقدس دنیا میتوانند به سالک در جستجوی خداوند کمک کنند؟

 پاسخ: سالک واقعی نمیتواند خدا را جستجو کند،زیرا برای شروع چنین جستجویی تو باید از پیش پذیرفته باشی که خدا هست. تو از پیش نتیجه گیری کرده ای. تو چگونه میتوانی یک جستجو را از یک نتیجه گیری شروع کنی؟ تو پیشداوری کرده ای. تو باور داری نه اینکه جستجوگر باشی. سالک نمیتواند خدا را جستجو کند، زیرا نمیداند.

 او فقط میتواند جهان هستی را جستجو کند.

 سالک میتواند از حقیقتی که او را فراگرفته جویا شود، آری ولی وقتی که عمیقآ وارد واقعیت شوی، خدا را میابی.

 خدا اکتشاف است.

 روزی یک روانشناس یه همراه پروفسور دانشگاه جی پور بدیدار من آمدند. او گفت "من یک اهل علم هستم و تصمیم گرفته ام تا با روشهای علمی و تحقیق، واقعیت و حقیقت تناسخ را اثبات کنم."

 به او گفتم "آیا میدانید تحقیق علمی چیست؟ جویندگی علمی یعنی اینکه شما هیچ چیز را از همان ابتدا تصمیم نگرفته اید. جستجو باز است. تو میگویی "من تصمیم گرفته ام تا با روشهای علمی و تحقیق، واقعیت و حقیقت تناسخ را اثبات کنم." اگر تا کنون آن را اثبات نکرده باشی چگونه میتوانی آن را بپذیری؟ و اگر تا به حال آن را اثبات کرده ای، پس حالا چه چیز را میخواهی اثبات کنی؟

 تو یا حقیقت تناسخ را میدانی_پس نیازی به تحقیق نیست، یا اینکه حقیقت تناسخ را نمیدانی_پس چگونه از همان ابتدا تصمیم میگیری که آن را ثابت کنی؟

 جستجو یعنی اینکه تو بدون هیچ نتیجه گیری حرکت میکنی. شاید درست باشد شاید نه، شاید چیز دیگری درست باشد. تو فقط درهایت را باز میگذاری: حقیقت هر چه باشد، تو به حقیقت اجازه بیان میدهی.

 من به آن پروفسور گفتم:"شما فقط یک هندو هستید، پیشاپیش تعصب دارید و به تناسخ باور دارید. درست همینطور که مسیحیان تناسخ را باور ندارند، شما آن را باور دارید. مسیحی نیز میتواند یک جستجوی علمی را شروع کند تا ثابت کند که تناسخ وجود ندارد. آیا این هم علمی خواهدبود؟ عالم فقط باید عالم باشد و بپرسد و تحقیق کند. جستجو یعنی اینکه از پیش داوری نکرده باشی.

 تو میتوانی در واقعیتی که در دسترس است تحقیق کنی. این درختان، این سنگها، این رودخانه، این مردم،خودت. تو میتوانی واردش شوی.
 

  

+ نوشته شده توسط باران2 در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 20:50 |
 این تازه ترین یافته در روان شناسی انسان گرایانه است که پایه تعالیم فرقه ملامتیه بوده است.

 صوفیان نخستین روانشناسان دنیا بوده اند. در ابتدا، البته احساس بدی خواهد بود، زیرا ناگهان تمام باری را که روی دیگران میگذاشتی روی سر خودت می افتد، تو احساس خرد شدن میکنی ولی این در ابتدا اتفاق می افتد.

 تمام هدف از زندگی در جمع نیز همین است: جایی که بدانی دیگران جان سالم بدر برده اند، که تو زیر این بار کشته نخواهی شد. جایی که تو میبینی دیگران از میان آن گذشته اند و اینک ساکت و مسرور گشته اند. جایی که تو میبینی دیگران نه تنها جان سالم به در برده اند، بلکه پالایش یافته اند، که آتش دشمن تو نیست، آن به تو بلوغ و پختگی میبخشد. جایی که تو انواع مردم را در انواع مراحل میبینی.

 معنای مکتب همین است، یک مکتب معنوی. جایی که تو مبتدیان را میبینی، و مردمی که قدری از مبتدیان پیش تر رفته اند و آنهایی که تقریبآ تا نیمه سفر رفته اند. و مردمی که از وسط به آن سو رفته اند. و سپس آنهایی را که نزدیک است به مقصد برسند و در آخر مرشد را میبینی که رسیده است. مکتب مکانی است که در آنجا میتوانی تمام طیف مراحل روحانی را ببینی. این به تو شجاعت میدهد. تو میدانی که در بن بست راه نمیروی. تو میبینی که تلاشها ثمر خواهند داد.

 وقتی که یک دانه میبیند که دانه های اطرافش جوانه زده اند، وقتی که دانه ببیند چندی دیگر نه تنها جوانه زده اند، بلکه بوته هایی بزرگ گشته اند، وقتی دانه ببیند که چند بوته شروع به میوه دادن کرده اند یک اشتیاق عظیم در دلش برمیخیزد که به دورن خاک بجهد و بمیرد. آنوقت است که دانه از مرگ نمیترسد زیرا که میداند مردن رستاخیز است. مکاتب صوفیان را همیشه باغ مرشد خوانده اند زیرا مکانی است که در آن تمام مراحل را میتوانی ببینی.

 ملامتیه یکی از بااهمیت ترین مکاتب صوفیان است و پایه آموزشهایش اینک یک واقعیت شناخته شده است._ که تو بای هر آنچه که هستی مسوول هستی_ اگر رنجوری، مسوولی. در ابتدا این حقیقت آزرده میکند. خوشی و راحتی قدیمی از سرزنش کردن دیگران رفته است.

 روان شناسی فرویدی به سرزنش مادر و پدر ادامه میدهند.پس تو مسوول نیستی. مادرت مسوول است، پدرت مسوول است. این همان بازی کهنه است. نخست خداوند مسوول بود، او پدر کبیر است. و دیگر چه؟ اینک تو نمیتوانی پدر کبیر را باور داشته باشی، ولی میتوانی ببینی که پدرت هست، مادرت هست و روان شناسان مسوولیت را متوجه آنان میدانند.

 تمامی اینها تو را به جهل افسار میکنند. تمام این نظریات مانع رشد تو هستند. رشد فقط زمانی اتفاق می افتد که تو مسوولیت تمام زندگیت را به عهده خودت بگیری. در ابتدا این سخت است و آزار دهنده، ولی ازودی هیجانی تازه احساس میکنی، یک ماجراجویی جدید، زیرا بزودی در میابی که اگر خودت مسوول هستی پس راه برای رفتن به فراسو وجود دارد. 

+ نوشته شده توسط باران2 در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 14:8 |
 تماشا کن: ما دستکم پنج هزار سال تاریخ را میشناسیم که یک چیز با نامهای متفاوت ادامه داشته است. در ابتدا مردم عادت داشتند که بگویند:"ما چه میتوانیم بکنیم؟ فاعل واقعی خداست، پس هر چه میشود او انجام میدهد. این ورای ظرفیت ما است که تغییر کنیم."
 
 این حقه ای است که تمام مسوولیت را متوجه خداوند کنیم. در هندوستان پنج هزار سال است که مردم میگویند که بدون دستور خدا حتی برگ درخت هم نمی افتد. همین مفهوم شرق را گرسنه و زشت نگه داشته. همین مفهوم که ما چه میتوانیم بکنیم؟ خداوند فاعل است"، نوعی تنبلی ظریف و روحانی خلق کرده، یک خواب عمیق.

 این در کشورهای دیگر نیز روی داده، با نامهای مختلف. ابتدا همیشه خدا وجود داشته، ولی رفته رفته مردم به وجود خدا تردید کردند. آهسته آهسته وجود خدا سبب تردید شد، ولی ما کسی را نیاز داشتیم تا مسوولیت را به دوش او بیندازیم. آنوقت مفهوم سرنوشت بوجود آمد و سپس تاثیر زندگی های گذشته یا کارما که میگوید تو در زندگی های پیشین مرتکب اعمالی شده ای که در این زندگی موقعیت تو را تعیین کرده است، تو کاری نمیتوانی بکنی، تو در دام زندگی های گذشته قرار داری. حالا تو نمیتوانی به عقب بازگردی و گذشته را تغییر دهی، پس همه چیز مقدر است. نکته را ببین: دیگر خدا وجود ندارد، پس تو به چه چیز دیگری نیاز داری_ نظریه کارما، یا تقدیر، قسمت، شانس.

 رفته رفته این چیزها نیز بی ارزش شد. آنگاه مفاهیم تازه آمد، ولی بازی همان است که بود.

 آنگاه داروین گفت که این تکامل و نیروهای تکامل است که زندگی ما را شکل میدهد: انسان آزاد نیست، او تنها بخشی از نیروهای تکاملی است و این نیروها بسیار عظیم هستند! انسان فقط در درون این نیروها حرکت میکند. این نیروها هستند که تعیین کننده اند. تو کاری نمیتوانی بکنی، تو تنها یک محصول جانبی هستی.

 حالا این هم نام دیگری برای خداست، نام دیگری برای کارما، یا برای سرنوشت. چیزی تغییر نکرده. فقط یک توضیح علمی است، ولی حقه روانی همان است. و آنگاه کارل مارکس است که میگوید: این تکامل نیست بلکه ساختار اقتصادی جامعه همه چیز را تعیین میکند. او میگوید که آگاهی تعیین کننده جامعه و ساختار آن نیست، بلکه حقیقت درست برعکس آن است: این جامعه و ساختار اقتصادی آن است که آگاهی را تعیین میکند. پس تا وقتی که جامعه تغییر نکند تو نمیتوانی هیچ کار مستقیمی انجام دهی.

 اینها همان است: تا وقتیکه اراده خدا عوض نشود، تا وقتی که سرنوشت تغییر نکند، و حالا هم ساختار اقتصادی. و این بسیار غیرقابل اجتناب است_نمیتوانی مخالف آن باشی، و همه چیز را همین تعیین میکند!

 و سپس زیگموند فروید میاید و میگوید: این ناخودآگاه است که همه چیز را تعیین میکند، غریزه طبیعی تو است.

 اینها تمام توضیحاتی برای همان حقه است و حقه یکی است: سرزنش را متوجه چیزی بکن تا بتوانی احساس راحتی کنی و همانطور که هستی ادامه دهی و نیازی نباشد تا عمیق تر نگاه کنی و هیچ تغییری به خودت بدهی.

 فرقه ای از دراویش معروف به ملامتیه میگویند:"من مسوول هستم، تمام سرزنشها متوجه من است." فقط برای لحظه ای بگذار این اندیشه در اعماق قلبت بنشیند: من مسوول هستم.و ناگهان دو چیز در تو شروع به روی دادن خواهد کرد. یک: اگر من مسوول هستم، پس تغییر ممکن خواهد بود. و دوم: اگر من مسوول هستم پس فایده ای ندارد که دیگران را سرزنش کنم."

 و آنگاه دیگر فایده ندارد که صبر کنی تا دنیا عوض شود. تو دیگر اینجا نخواهی بود. حتی اگر روزی تمام دنیا هم عوض شود در این صورت هم تو اینجا نخواهی بود.

 کاری هم اکنون باید انجام شود، بلافاصله. تو نمیتوانی تا ابد منتظر بمانی. و این یک حقه اساسی است که "من مسوول نیستم. اتفاقی باید برای من روی دهد. من کاری نمیتوانم انجام دهم."

 و رویکرد من در اینجا چنین است. تمام این گروههای روان درمانی که شما از آنها عبور میکنید یا نمیکنید همگی اساسآ در این مفهوم ریشه دارند که تو مسوول هستی، مسوولیت خودت را روی شانه هایت بگیر. در ابتدا، این روش تو را آزرده میکند.سپس آزار این است که تو حماقت رفتار خودت را میبینی_که رنج تو توسط خودت آفریده شده.و این آزرده میسازد. همیشه راحت و خوب است که کس دیگری مسوول رنج تو باشد، تو چه میتوانی بکنی؟! لحظه ای که ببینی تو خودت به صورتت سیلی زده ای، و هیچکس به تو سیلی نزده، آنگاه ادامه آن بسیار احمقانه خواهد بود. آنگاه گریه و شکایت که چرا مرا زده اند؟ بی معنی بنظر میرسد. زیرا تو خودت به خودت سیلی زده ای. 

+ نوشته شده توسط باران2 در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 12:20 |
 پرسش: من چیزی را تجربه میکنم که آن را درد خویش میخوانم. آیا میتوانید بگویید که چیست؟

 پاسخ: واندان، زندگی انسانهای معمولی یک تلاش پیوسته برای پرهیز از خویشتن است. همه چنین میکنند البته به راههای مختلف. مردم نمیتوانند در سکوت بنشینند و تنها باشند. خودت را تماشا: اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی، بی قراری میکنی. اگر رادیو نباشد، تلویزیون نباشد، روزنامه ای نباشد و کتابی برای خواندن نداشته باشی و کسی نباشد که با تو صحبت کند، فکرش را بکن که چقدر ناآرام و بی قرار میشوی. تو تقریبآ وحشت میکنی. باید به نوعی مشغول باشی، تو نمیتوانی با خودت باشی. و هر وقت با خودت باشی احساس میکنی که حوصله ات سررفته است. حالا این عجیب است، اگر دیگری از بودن با تو حوصله اش سر برود، احساس آزردگی از او میکنی ولی تو خودت از دست خودت حوصله ات سر میرود! و مردم مانند هم هستند.

 انسان همواره از خویشتن میگریزد. تمامی فعالیت او همین فرار است. در تجارت در پی پول هستی و در سیاست، به دنبال قدرت میدوی. نیاز دائمی برای سرگرم شدن هست: به تماشای مسابقه فوتبال میروی یا مسابقات دیگر. باید جایی بروی. عضو باشگاهی میشوی و به جمعیتی میپیوندی، یا به سینما میروی، همیشه میخواهی چیزی را تماشا کنی، ولی هیچگاه در سکوت نمینشینی. چرا؟ ترس از چیست؟ لحظه ای که شخص در سکوت مینشیند، نخستین چیزی که او احساس میکند یک تنها بودن عظیم است و از این تنهایی ترس برمیخیزد و درد و تشویش. وقتی برای چند لحظه در سکوت مینشینی، ناگهان میبینی که تمام زندگیت توهم و سراب است. تو فقط باور داری که دوستانی داری_زیرا در وقت مرگ هیچکس با تو نخواهد بود. تو باورت شده که همسر داری، یا فرزندانی داری. اینها تمام باورهایی هستند که به تو اجازه نمیدهند تو تنها بودن خودت را بشناسی. هر وقت تنها شوی، این تنها بودن بالا میزند و به سطح میاید. ناگهان خودت را در این دنیای وسیع و بی پایان غریبه احساس میکنی. و تو در اینجا هستی، همچون یک ذره غبار کوچک_ با وجودی که آگاه هستی، ولی بسیار ظریف و کوچکی و کاملآ تنها. و همین تولید ترس و رنج میکند. تو به کاری پناه میبری و مشغول چیزی میشوی تا تو را از این حقیقت دور نگه دارد.

 اکثریت مردم از خودشان فرار میکنند و مراقبه کنندگان اندک هستند ولی آنها میگویند: اگر تنها بودن یک حقیقت است، پس فایده ای ندارد از آن بگریزم. بهتر است واردش شوم و با آن روبرو شوم.

 مراقبه یعنی اینکه تو دیگر فرار نمیکنی. با وجودی که آزرده میشوی ولی از آن نمیگریزی. دردآور است ولی فرار نمیکنی. اگر وجود دارد تو باید با آن روبرو شوی و آن را بکاوی، زیرا واقعیت تو چنین است.

 و با شناخت عمیق تنها بودنت، تو به تمامیت خود آگاه خواهی شد.

 واندان، آنچه تو تجربه میکنی نخستین گام در مراقبه است. تو با تنها بودنت روبرو شده ای. اگر به روبرویی با آن ادامه دهی، اگر شجاع باشی و به این برخورد ادامه دهی، آنگاه تنهایی میتواند به تنها بودن تبدیل شود. و این لحظه دگردیسی عظیمی است. وقتی تنهایی به تنها بودن بدل شود. اینها به یک معنی نیستند، دنیاها با هم تفاوت دارند.

 تنهایی وقتی است که تو مشتاق چیزی هستی، یک نوع سرگرمی و مشغول بودن، وقتی تو مشتاق دیگری باشی و دلت برای کسی تنگ شود، این تنهایی است. ولی وقتی شروع کنی به لذت بردن واقعی از آن، از زیبایی آن، از آن سکوت، از آن سکون، خوشی فقط بودن، نفس کشیدن در زیر یک درخت، و هیچ کاری انجام ندادن، گوش دادن به آواز پرندگان، کاملآ در اینک_ اینجا بودن... آنگاه شادمانی عظیمی در تو طلوع خواهد کرد:این تنها بودن است.  
   

+ نوشته شده توسط باران2 در یکشنبه هشتم اسفند 1389 و ساعت 22:45 |